رضا قلى خان ( هدايت )

179

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

و در بچكم كذشت بشكنه بر وزن اشكنه كليد كليدان باشد و نام نوائيست از موسيقى منوچهرى كفته شعر كاه زير قيصران و كاه تخت اردشير * كاه نوروز و بزرك و كه نواى بشكنه بشكوفه بكسر اول و سكون ثانى و ضم ثالث و واو مجهول ساكن و فاء مفتوح بمعنى شكوفه و بهار درخت باشد و غيره استفراغ را نيز كفته‌اند آن نيز بمناسبت شكوفهء درخت است كه از باطن به ظاهر مىآيد و آن را اشكوفه نيز كويند و بحذف واو و الف شكفه نيز كفته‌اند فردوسى كفته شعر بهنكام بشكوفه كلستان برون * برد لشكر ز زابلستان من نيز كفته‌ام شعر باغ ولايت ز نو اشكوفه كرد * شاه ولى رو بسوى كوفه كرد ظهير فاريابى كفته مرا شكوفه خوش آيد كز ابتداى بهار * زمانه را نبوى زينت و نكار دهد و كفته‌اند شعر شكوفه پنبه‌آسا شد نمودار * بيا ساقى زمينا پنبه بردار بشكول بكسر اول و سكون ثانى و ثالث مرد جلد و چست و چابك و هشيار و حريص در كارها و بمعنى وسمه نيز مرقوم شده بشكوليدن به وزن سرپوشيدن مصدر آنست بشكوه بكسر اول بمعنى مردم صاحب شوكت و هيبت آمده كه آن را باشكوه كويند مانند بخرد كه با خرد آمده بشل بفتح اول و ثانى و سكون لام بمعنى كرفت و كير است كه دو تن بر هم چسبند و درهم آويزند و امر بدر آويختن نيز آمده و بشلد يعنى بچسبد و درآويزد بشلنك بكسر اول و فتح ثالث و سكون ثانى نام قلعه‌ايست كه بر كوهى بلند بوده و سلطان محمود آن را فتح نموده و حكيم فرخى كفته شعر آنكه زير سم اسبان سپه خرد بسود * بزمانى در و ديوار حصار بشلنك در جهانكيرى با اول مضموم بثانى زده كويد بشلنك ناقص و معيوب و هرزه و بىمعنى است و اين بيت حكيم سوزنى آورده شعر در ملك تو بسنده نكردند بندكى * نمرود پشه خورده و فرعون بشتلنك بنا بر اين آن لغت ديكر است و بايستى پيش ازين نوشته شود بشلى و بشليدن چنان كه در بشل مرقوم شد يعنى درآويزى و بچسبى و به وزن و معنى چسبيدن و درآويختن باشد بشم بر وزن حشم بمعنى سوكوار و طول و بمعنى ناكوار هم آمده و به سكون ثانى شبنم ريزه را كويند كه سحركاهان بر سبزه‌زار نشيند و سفيد نمايد فرالاوى كفته شعر چون مورد بود سبز و كهن موى من همه * دردا كه برنشست بر آن مورد سبز بشم و نام جائيست بغايت سردسير ميان تبرستان و رى و بمعنى ملحد و بيدين نيز كفته‌اند بشن بر وزن جشن بمعنى قد و بالا و اندام و بدن آدمى آمده انورى كفته شعر وه كه برخىّ و پاى تا سر او * بشن و بالاى چون صنوبر او و بمعنى بر و سينه اصحّ است و از شيرازيان مكرر شنيده شد كه در مقام برهنكى و كرسنكى كفته‌اند نه بشنم پوشيده و نه شكم سير است بشنج بكسر اول بر وزن شكنج در برهان كويد خشكى روى مردم كه كلف كويند و بفتح اول و ثانى نبون زده طراوت رخسار و آب رو باشد در فرهنكها نيز چنين است بشنجه بكسر تين و سكون نون و فتح جيم تازى دست‌افزار جولاهان كه بدان آهار بر تار كشند و بعضى آن آهار را كويند نظامى كفته شعر بشنجه روى و ازرق چشم و اشقر * سر او را خم كل نى خم زر قريع الدهر كفته شعر تاروپود مراد من نشود * تافته بىبشنجهء لطفت بشنجيده بالكسر بمعنى پاشيده شده لبيبى كفته شعر بخنجر همه تنش انجيده‌اند * بر آن خاك و خونش بشنجيده‌اند و بر اين قياس بشنجد يعنى بپاشد و بشنج امر است بپاشيدن و بشنجيدن مصدر است و اين لغت در درى مستعمل و اهل تبرستان بمعنى ريختن و پاشيدن بسيار استعمال كنند بحذف جيم نيز مخفف بشنجيده است چنان كه كويند آب كاسه را بشن يعنى بپاش و بريز و بشنجيمه يعنى بريختم بشنژه بضم اول و فتح زاى فارسى بر وزن مضحكه چنكالى باشد كه از نان تنك و خرما و روغن بسازند و بيك ديكر بمالند و بخورند بسحاق اطعمه كفته شعر من بمالم بپاى بشنژه روى * كويم از دست زخم بريان داد بشنك بكسر اول و ثانى و سكون نون و كاف فارسى آلتى باشد سرش مانند كلنك دراز كه بنّايان بدان ديوار را سوراخ كنند